وقتی بوهای تابستان تصمیم گرفتند  زندگی ما را به‌هم بریزند در یکی از همان روزهای گرم تابستان....

فصل اول وقتی بوهای تابستان تصمیم گرفتند

 زندگی ما را به‌هم بریزند

در یکی از همان روزهای گرم و بی‌رحم تابستان بود؛ از آن روزهایی که انگار خورشید لج کرده باشد و بخواهد هرچه در شهر هست را ذوب کند. هوا نه فقط گرم، بلکه خفه‌کننده بود؛ مثل اینکه در هر نفس، مقداری خاک، بوی آسفالت داغ و یک ذره اعصاب‌خوردی هم قاطی هوا باشد.

من، جعفر کریم‌نژاد، در برج مسکونی‌مان مثل همیشه سعی داشتم روزم را با آرامش شروع کنم. اما از همان لحظه‌ای که از آسانسور بیرون آمدم، حس کردم مشکلی در راه است. یک بوی نامطبوع و زننده، درست مثل یک مهمان ناخوانده، زیر دماغم نشست و سمج‌تر از آن بود که بشود نادیده‌اش گرفت.

اول فکر کردم شاید از یکی از واحدها باشد. اما هرچی جلوتر می‌رفتم، بو هم با من می‌آمد. انگار خط‌به‌خط دیوارها را امضا کرده باشد.

کم‌کم فهمیدم این بو، بوی زباله است… اما نه زباله معمولی. بویی عصبی‌کننده، ترشیده، آزاردهنده… از همان بوهایی که اگر ده دقیقه نفس بکشی، انگار سه سال از عمرت کم شده.

جالب اینجاست که بگم: آن روز اول بود که فهمیدم «بو» فقط بو نیست؛ یک علامت هشدار است. و من دقیقاً وسط همین هشدار ایستاده بودم.

وقتی به لابی رسیدم، دیدم چند نفر از همسایه‌ها هم همان حالت کلافه را دارند. بعضی‌ها دماغ‌شان را گرفته بودند، یکی داشت غر می‌زد، یکی دیگر می‌گفت بابا ما در برج مسکونی زندگی می‌کنیم  یا سطل زباله؟

درست همان لحظه که داشتم فکر می‌کردم فقط من حساس شده‌ام، مدیر ساختمان با صورتی قرمز از عصبانیت آمد طرفمان. گفت:

آقای کریم‌نژاد، والله قبل از شما ده نفر دیگه هم اومدن. همه شاکی‌ان. بوی زباله سه روزه دیوونه‌مون کرده… نمی‌دونیم چیکار کنیم.

من همان‌جا ایستاده بودم، بین گرمای هوا، بوی زباله و چهره‌های عصبی ساکنان، و تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که یعنی چی؟ مگه شوتینگ این‌جوری میشه؟

تا آن روز، راستش را بخواهید، من هیچ‌وقت واقعاً به سیستم شوتینگ فکر نکرده بودم. مثل خیلی از آدم‌های دیگر، فقط می‌دانستم دریچه‌ای هست که زباله را از آن می‌اندازیم پایین، و تمام. همین. اینکه پشت آن دریچه چه دنیایی وجود دارد، چه مسیری طی می‌شود، چه مشکلاتی ممکن است داشته باشد… اصلاً در ذهنم نبود.

اما شرایط جوری بود که دیگر نمی‌شد بی‌خیال شد.

چند دقیقه بعد، وقتی برگشتم سمت واحد خودم، همین‌که در را باز کردم، بوی کمرنگی از همان بوی لابی به مشامم خورد. دیگر فهمیدم قضیه جدی‌تر از این حرف‌هاست.

نشستم روی مبل، موبایلم را برداشتم، و تنها کسی که در آن لحظه به ذهنم رسید تا بتواند راهنمایی‌ام کند «مهندس رحمانی» بود؛ دوست قدیمی و متخصص کاربلد در حوزه شوتینگ و تهویه.

شماره‌اش را گرفتم. هنوز دو تا بوق نخورده بود که برداشت.

جعفر جان سلام، چه خبر رفیق؟

گفتم:سلام مهندس… راستش یه خبر بد. توی برج ما یکی از شاهکارهای شوتینگ اتفاق افتاده. سه روزه همه داریم خفه می‌شیم.

یک خنده آرام کرد و گفت: خب تعریف کن ببینیم این بوی سمج از کجا آب می‌خوره.

من شروع کردم به توضیح دادن: بوی شدید، حشرات ریز، حال بد همسایه‌ها، اعتراض‌های پشت‌سرهم، و اینکه ظاهراً مشکل از شوتینگ است.

مهندس ساکت شد. بعد از چند ثانیه گفت:

جعفر، وقتی شوتینگ بو بده یعنی یک چیز خیلی مهم در سیستم خوابیده.

شوتینگ درست، یک ذره بو هم نمی‌ده.

 اگر بو میاد بالا، یعنی تهویه مشکل داره، یاسیستم شستشو تعطیله، یا متریال خوب نیست، یا از اول طراحی اشتباه بوده.

شوتینگ استاندارد، نه بو دارد، نه حشره، نه صدا.

این جمله دقیقاً مثل یک کلید بود که یک قفل بزرگ در ذهن من را باز کرد.
فهمیدم چیزی که ما به‌عنوان «لوله زباله» می‌شناسیم، درواقع یک سیستم پیچیده و چندبخشی است. چیزی که اگر درست اجرا شود، نعمت است؛ اگر غلط اجرا شود، یک کابوس.

مهندس رحمانی ادامه داد:

جعفر جان، شوتینگ یک چیز ساده نیست. یک اتوبان عمودی است که اگر درست ساخته نشود، زباله‌ها در آن می‌ایستند، می‌چسبند، می‌گندند… بعد بوی بد مثل مار از لوله بالا می‌کشه. بعدش توی هر طبقه پخش میشه. تازه این فقط بوی بدشه. خطر آتش‌سوزی، حشرات، گاز متان، رطوبت و هزار دردسر دیگه هم داره.

هرچی بیشتر توضیح می‌داد، بیشتر حس می‌کردم که مشکل ما فقط یک «بو» نیست؛ یک فاجعه پشت آن پنهان شده.

ساعت پنج عصر همان روز، خود مهندس رحمانی آمد برای بازدید.
من هم همراهش رفتم طبقه‌به‌طبقه.

اولین دریچه‌ای که باز کردیم، او فقط یک نگاه انداخت و گفت:

اینجا اولین مشکلش مشخصه… این متریال اصلاً برای شوتینگ مناسب نیست.
پرسیدم: یعنی چی؟
گفت: این گالوانیزه سرد هست. نهایتاً دو سه سال عمر می‌کنه. سطحش زبرهزباله می‌چسبهبو جمع میشه. تازه زود هم زنگ می‌زنه.

در طبقه بعدی، یک مشکل دیگر پیدا کرد.
تهویه کار نمی‌کرد. هواکش هم انگار فقط اسمی نصب شده بود.
در طبقه بعد، دریچه‌ها تاب داشتند و لاستیک نشت هوا خشک شده بود.
مخزن پایین هم به‌جای اینکه سیستم شستشو داشته باشد، یک فضای تاریک و نمناک بود که حتی خود نگاه کردنش حال آدم را می‌گرفت.

مهندس با همان آرامش همیشگی گفت:

جعفر جان، این شوتینگ از پایه مشکل داره. مثل ساختمونی که روی خاک نرم ساخته شده باشه. اگر درستش نکنید، مشکل همیشه برمی‌گرده. نه فقط بو… سلامت، بهداشت، حشرات، گاز، حتی خطر آتش‌سوزی.

همان‌جا، زیر همان نور کم‌رنگ راهرو، فهمیدم که چه اشتباهی کردیم که سال‌ها بدون توجه به این سیستم زندگی کردیم.

و از همان‌جا بود که داستان اصلی من با شوتینگ استاندارد شروع شد

ادامه داستان در فصل دوم:

ورود به دنیای فنی شوتینگ؛ متریال، طراحی، تهویه و سیستم‌های هوشمند